فقط ده روز دیگه مونده ...
کل حسابرسی ، حسابداری مالی و شرکت ها ، ریاضی ، ادبیات تا الان خوندم
مبانی سازمان فصل ۱و یه خورده از فصل ۲از ۳ فصل، اقتصاد ۴ فصل اول از ۹ فصل ، حسابداری دولتی هم ۳فصل اول و یه خورده از فصل ۴ خوندم چون استاد ما تو دانشگاه زیاد ثبت یاد نمی داد قید ثبت ها رو زدم و بقیه مطالب خوندنی رو میخونم که زیاد نیست.آمار هم جزو استاد فرخی رو می خونم ...معارف هم ۲ فصل از ۶ فصل خوندم ... قید صنعتی که خیلی هم دوسش دارم رو زدم چون تست هاش خیلی سخته زبان هم که دوس ندارم نمی خونم ...
پ.ن۱:برای من برادرم و نسترن که فهمیدم بهترین دوسته دعا کنین که کنکور قبول بشیم ...
من یه آدم دروغگو هستم
من یه آدم دروغگو هستم که ...فقط واسه خاطره غرورم به چیزی که بهش نرسیدم تظاهر می کنم ... عاشق مهندسی عمران بودم ... یه روز خونه مادر بزرگ پدریم عید نوروز بود عموم پرسید می خوای چی بخونی سال دومی بود که پشت کنکور بودم یعنی همون سالی که کنکور قبول شدم ۸۶ گفتم عمران پسر عمه ام خندید گفت عمرن عمران قبول بشی ...وقتی هم قبول شدم گفت بعد این همه پشت کنکور بودن ...هه... حسابداری ... مجبور بودم دروغ بگم به همه گفتم دانشگاه امام قزوین درس می خونم ... چون بچه درس خون بودم همه ازم انتظار داشتن ... منم دروغ گفتم و حالا هم پشیمون نیستم ... فقط غمگینم که چرا من انقدر باید واسه درس خوندن زجر بکشم ....اون وقت یکی مثه دختر دایی ام مثه آب خوردن میره دانشگاه روزانه درس می خونه ...یدونه بچه که از هیچ کدوم از مهمونی ها و... نگذشت من از همه گذشتم اما به چی رسیدم ...یه فال قهوه تو تابستون سال ۸۴ گرفتم تو یه مهمونی زنونه خونه پسر عموی مامانم ... اونجا شهناز خانم ...خانم فالگیر بهم گفت خیلی سخت به مدارک عالی دانشگاهی میرسم ... اما میرسم ....تا اینجاش که خیلی سختی کشیدم واسه همین کاردانی هم بهم سخت گذشت اما خوب بود... خدایا یعنی فالش راست بود ... من میرسم به اون چیزی که می خوام ... من توانایی بیشتر از این ها رو دارم ... من میتونم پیروز این میدون باشم ... باید برنده بشم ....
پ.ن:برای من ...برای برادر کنکوریم ... برای نسترن ... برای بقیه دوستای اکیپ ما فقط دعا کنین ...
تولدم مبارک ...
ولی واقعیت نداره ... امروز تولدم بود ... تولدم مبارک ...
از اکیپ خودمون فقط یکی از بچه ها تبریک گفت که اصلا انتظارشو نداشتم ... فکر می کردم بقیه بهم تبریک بگن اما ... از بچه های دانشگاه هم سمیه بهم تبریک گفت که انتظارشو نداشتم ...
در هر حال من برام مهم نبود که بهم تبریک بگن ...اما چون موقع تولدشون از آدم توقع تبریک و کادو که دارن هیچ تازه بعد از کادو هم پشت سر آدم صفحه میذارن ... قورباغه پارسال واسه تولد پری یادم نمیره که به ظاهر گفت خوشگله و بعد گفت من اصلا خوشم نیومد ...یا نسترن سر تولدش پارسال هنوز روز تولدش به آخر نرسیده بود اس ام اس زد آی فلانی من از تو و پری توقع داشتم که تولدمو تبریک بگین اما نگفتن اونوقت سمیه تبریک گفت واقعا که ... این در حالی بود که اس ام اس من به دستش نرسیده بود ...
به هر حال این هم گذشت اما برای من همیشه همینطور بودم ...
فارغ التحصیل شدم و یه بار دیگه کنکوری شدم ...
بی خیال باید دو روز از خونه جیم بزنم ...شدم فراری ... به همه فامیل گفتم دو روز میرم دانشگاه ... چقدر بد ...ازشون می ترسم ...
من بازم کنکوری شدم ... بزرگترین ترسم ...کنکوری بودنه ... که بازم شدم کنکوری ...
پ.ن۱: فقط برام دعا کنین ...
پ.ن۲: برای هر ۷تامون دعا کنین ...
پ.ن۳: برای من و نسترن بیشتر دعا کنین...
دانشگاه
فرزانه همین دانشگاه خودمون قبول شد البته بدون کنکور هم می تونست با شاگرد اول بودنش بره دانشگاه...الهه تو خرمدره قزوین قبول شد نمی دونم خرمدره یا خرمدشته ...نسترن اصفهان ...پری هم که معلوم بود قبول نمی شه آخه حدود ۳۰-۳۵ واحد داره...فرهاد و حمید هم قبول نشدن ...ومن می دونستم که قبول نمی شم البته منم اگه شهرهای دیگه به جز تهران وقزوین و می زدم قبول می شدم ...ولی وقتی که نمی خوام برم پس انتخاب نمی کنم ...
دوشنبه دانشگاه بودم با نسترن ...برای کارهای فارغ التحصیلی ...شنبه بازم باید برم ...
کنکور
برامون دعا کنیین...
من انتخاب کردم...
مسخره اس خوب این اسمش بیشتر انتخاب شهره نه رشته ... چون رشته که حسابداریه ... فقط شهر بود که منم فقط تهران و قزوین و زدم ... همش شد ۹ تا ...
پ.ن: برامون دعا کنین
پ.ن: این روزا میرم کارورزی ... خیلی خسته کننده است ... من که اصلا خوشم نمیاد این دایره حسابداری تو سرپرستی اکثر وقتا بیکارن ...ما هم میریم اونجا و اونا رو نگاه می کنیم و هیچی هم یاد نمیگیریم ... جدول حل می کنیم ... روزنامه میخونیم ... علاف به خاطر ۲۴۰ ساعت کارورزی ... دعا کنین زود تموم بشه ...
مجاز شدیم...
اول شهریور دل تو دلمون نبود ... یعنی چی می تونست بشه ... بلاخره بعد از ظهر نتیجه ها رو سایت آمد ... نسترن زنگید و گفت نتیجه ها رو سایته و قبول نشده من فهمیدم داره دروغ میگه ... از صداش معلوم بود ... قبول شده ۹ هزار و خورده ای ...من رفتم و دیدم که بعله منم قبول شدم ولی رتبه ام خیلی افتضاحه ۱۲ هزار و خورده ای ... الهه هم قبول شده ۱۰ هزار و خورده ای ... حمید هم قبول شده نمی دونم دقیقا با چه رتبه ای الهه گفت ۲۰ هزار ... پری هم قبول شده ۲۰ هزار و خورده ای ... فرهاد هم از الهه شنیدم که از حمید شنیده بود گفته با ۶ هزار قبول شده ... فرزانه ترکونده ...رتبه اش ۱۴۰۰ شده ...
خلاصه این که همون مجاز شدیم ...مونده انتخاب رشته ...
من که فقط تهران و قزوین و میزنم ...
پ.ن: برامون دعا کنین...
ماجرای شروع ترم اول
روز اول دانشگاه همه بچه هیجان زده بودن ... روز خوبی ... من با الهه روز ثبت نام آشنا شده بودم ... نسترن با فرزانه روز همایش آشنا شده بود ... بقیه هم نا شناس بودن ...روزای اول ما یه گروه 10 نفره بودیم که همه دختر بودن ... یعنی ما 5 تا با نجمه ... سمیه ...افسانه ... المیرا ... مهسا ....
بعد کم کم پراکنده شدیم سه تای آخری یه اکیپ 3 نفره جمع و جور تشکیل دادن ... اون دوتای دیگه هم میچرخیدن ...ماجرا های زیادی داشتیم ... ولی در کل خیلی خوب بود ... ما همیشه کنار هم بودیم هرجا ... تو دانشگاه... تو سرویس ...تو سلف ... سر کلاس ها... سر کلاس ها نسترن ...من ... پری ... این ترتیب نشستنمون بود ... ما سه تا ردیف های وسط میشستیم ... فرزانه و الهه ردیف دوم ...سر کلاس هم زیاد حرف میزدیم ... وبازی گوشی می کردیم ... یادش بخیر سر کلاس معارف همیشه هر 5 تامون ردیف های آخر میشستیم ... آخه کلاس بی خودی بود ... با یه استاد روحانی ... من کارم این بود که سر هر کلاسی وقت مازاد گیر می آوردم تو کتاب بچه ها شعر می نوشتم ...سر اون کلاس کتابایی بود که جا به جا می شد ... سر کلاس ریاضی هم زیاد حرف می زدیم تا یه روز استاد به ما 3 تا لقب 3 خاله خان باجی رو داد... البته به دختر های ته کلاس هم که همش پسرا ی اون ته رو ساپرت می کردن می گفت اون قسمت حرم سراست ... خلاصه از اون به بعد ما نباید سر کلاس ریاضی پیش هم میشستیم و باید ردیف اول میشستیم .... ما هم یه کار جالب کردیم ترتیب نشستنمون شد من ... فرزانه ... نسترن ... الهه ... پری ...فک کنین حالا شده بودیم 5 تا ... ولی دیگه زیاد حرف نمی زدیم ... البته در عین حال که شلوغ و شیطون بودیم درس هم می خوندیم ...یادش بخیر همیشه قبل از کلاس ریاضی دفتر من و فرزانه دست بچه ها بود یا بچه های دیگه که قبل از ما کلاس داشتن دفتر ما رو می گرفتن و تمرین ها رو کپی می کردن ... به خاطر این که استاد گفته بود بالای هر تمرین اسم بنویسیم نمی شد دفتر ما دست بچه ها بمونه ... باید خودشون رونویسی می کردن ...
ادامه دارد.......................................................
معرفی ....
امروز می خوام اسم دوست جونا رو بگم و معرفیشون بکنم ... دوست جون شماره 1 نسترن ...دوست جون شماره 2 پری ...دوست پسرش اسمش فرهاد ...دوست جون شماره 3 الهه ... دوست پسرش اسمش حمید ... دوست جون شماره 4 فرزانه ...
پ.ن1 :برامون دعا کنین که کنکور قبول بشیم ...
پ.ن2: نتیجه ها 1 شهریور اعلام میشه ...

